![]() |
![]() |
|
| ما فات مضی و ما سیأتیک فأین؟ ...... قم فاغتنم الفرصة بین العدمین (از اشعار منسوب به امام علی) |
|
نرسیده به شیشه ی ماشین
آب می شود دانه ی برف --------------------------------------------------------------------------- نگفتم نزدیک است ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 15:35 توسط هاجر |
|
|
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان گلباران باد
فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 9:28 توسط هاجر |
|
|
این تکنولوژی هم توقع آدمو بالا می بره ها
دستتو می گیری زیر شیر٬ به طور خودکار آب می آد بی هوا دستتو می گیری زیر ظرف مایع دستشویی کمی می ایستی... خبری نمی شه! خوب شاکی می شی دیگه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:28 توسط هاجر |
|
|
دیشب بعد از چهار سال ضبطی یافتیم و "ایران زمین" بیژنی را گوش دادیم
------------------------------------------------------------------------------- شب جاودانه شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 16:33 توسط هاجر |
|
|
پارسال قرار گذاشتیم
" سال دیگه... همین موقع! همین جا! " درست قبل از آب شدنش
---------------------------------------------------------------------------------- لحظه ی دیدار نزدیک است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 9:26 توسط هاجر |
|
|
ایستاده در باد، شاخه های لاغر بیدی کوتاه
بر تنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه، بر سر مزرعه افتاده بلند، سایه اش سرد و سیاه نه نگاهش را چشم، نه کلاهش را پشم، سایه ی امن کلاهش اما لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال، قار و قار از ته دل می خواند: - آنکه می ترسد، می ترساند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:28 توسط هاجر |
|
|
این جمله به مزایده گذاشته می شود. قیمت پایه دوزار: " بعد از شرکت در مراسم عروسی یکی از دوستان، احساس یکی از شخصیت های اصلی آخرین داستان از مجموعه "دوبلینی ها" اثر "جیمز جویس" را دارم ..." --------------------------------------------------------------------------------- ماجرا همه ش از جایی شروع شد که سر و کار آن جغد با چشمهای آسیب دیده، در مزرعه پیدا شد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:16 توسط هاجر |
|
|
بعد از شرکت در مراسم عروسی یکی از دوستان، احساس یکی از شخصیت های اصلی آخرین داستان از مجموعه "دوبلینی ها" اثر "جیمز جویس" را دارم ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آخر خنده است وقتی مترسکی به جون خودش قسم بخورد!... نه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:4 توسط هاجر |
|
|
دو پسر بچه و دختری کوچکتر با لباس فرم دبستان و کیف بر دوش
از میان جمعیت راه باز می کنند و با خنده و سر و صدا می خوانند: یه دونه انار! دو دونه انار ...!! ...
--------------------------------------------------------------------------------- چندین سال کوچک شده ام :EI |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:39 توسط هاجر |
|
|
نهایت خستگی
پایان فصل درو فرو می افتد مترسک مزرعه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:37 توسط هاجر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در این وبلاگ نظرات نمایش داده می شود(چه دیدی شاید حتی خصوصیهایش)
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 |
|
RSS
|